گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۲۵

گریک مژه چون چشم فراهم شده باشیشیرازهٔ اجزای دو عالم شده باشی
تمهید خزان آینهٔ اصل بهار استبیرنگی اگر رنگ‌گلی‌کم شده باشی
هشدارکه اجزای هوایی‌ست بنایتگو یک دو نفس صورت شبنم شده باشی
عاجز نفسان قافلهٔ سرمه متاعندکو ناله‌ گرفتم‌ که جرس هم شده باشی
بی‌جبههٔ تسلیم تواضع دم تیغ استحیف است نگین ناشده خاتم شده باشی
قطع نظر از جوهر ذاتی چه خیالستهر چند چو شمشیر تنکدم شده باشی
پرواز نفس را ز هوا نیست رهاییدر دام خودی ‌گر همه تن رم شده باشی
ناصح سخن ساخته‌ات پر نمکین استرحم است به زخمی‌ که تو مرهم شده باشی
تا بار خری چند نبندند به دوشتآدم نشو‌ی ‌گر همه آدم شده باشی
فرداست‌که خاک‌ست سرو برگ غرورتهر چند که امروز فلک هم شده باشی
عمری‌ست که آب رخ ما صرف طلب‌هاستای جبههٔ همت چقدر نم شده باشی
خلوتگه تحقیق زتمثال مبراستآیینه در اینجا تو چه محرم شده باشی
بید‌ل مگذر چون مه نو از خط تسلیمبر چرخی اگر یک سر مو خم شده باشی