غزل شمارهٔ ۲۷۲۳
چو قارون ته خاک اگر رفته باشیبه آرایشگنج و زر رفته باشی
چهکارست امل پیشه را با قیامتبه هر جا رسی پیشتر رفتهباشی
براین انجمن وا نگردید چشمتیقین شدکه جای دگر رفته باشی
رم فرصت اینجا نفس میشماردچو عمرآمدنکو، مگر رفته باشی
چو شمعت بهپیش ایستادهست رفتنز پا گر نشستی به سر رفته باشی
شراریاست آیینهپرداز هستینظر تا کنی از نظر رفته باشی
غبار تو خواهد جنون کردن آخردر آن ره که با کروفر رفته باشی
دراین بزم تاکی فروزد چراغتاگر شب نرفتی سحر رفته باشی
جهان بیش و کم مجمع امتیاز استتو پر بی تمیزی به در رفته باشی
چه عزت چه خواری اقامت محال استبه هر رنگ ازین رهگذر رفته باشی
هوا مخملی گر همه آفتابیوگر سایهای بی سحر رفته باشی
سلامت در این کوچه وقتیست بیدلکه از آمدن بیشتر رفته باشی