غزل شمارهٔ ۲۷۲۲
که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشیبه این غرور که ماییم از کجا تو نباشی
نفس چو صبح زدن بیحضور مهر نشایدچه زندگیست کسی را که آشنا تو نباشی
ازل به یاد که باشد، ابد دل که خراشدکه بود و کیست گر آغاز و انتها تو نباشی
غنای موج تلافیگرش بقای محیط استنکشت عشق کسی را که خونبها تو نباشی
محیط عشق به گوشم جز این خطاب نداردکه ای حباب چه شد جامهات فنا تو نباشی
مکش خجالت محرومی از غرور تعینچه من چه او همه با توست اگر تو با تو نباشی
جهان پر است ز گرد عدم سراغی عنقاتو نیز باش به رنگی که هیچ جا تو نباشی
طمع به ششجهتت بسته راه حاصل مطلبجهان همه در باز است اگر گدا تو نباشی
بر این بهار چو شبنم خوشست چشم گشودندمیکه غیر عرق چیزی از حیا تو نباشی
چنین که قافلهٔ رنگ بر هواست خرامشبه رنگ شمع نگاهی که زیر پا تو نباشی
من و تو بیدل ما را به وهم چند فریبدمنی جز از تو نزیبد تویی چرا تو نباشی