غزل شمارهٔ ۲۷۱۷
مشکل از هرزه دوی جز به تب و تاب رسیپا به دامن نشکستی که به آداب رسی
مخمل کارگه غفلتی ای بیحاصلسعی بیداریت این بس که تو تا خواب رسی
آنقدر بر در اظهار مبر حاجت خویشکه به خفتکده منت احباب رسی
رمز اقبال جهان واکشی از ادبارشگر به شاگردی شاگرد رسن تاب رسی
منت آلوده مکن چارهٔ زخم دل کسترسم از مرهم کافور به مهتاب رسی
بی عرق نیست دل از خجلت تعمیر جسدبرمدار آنهمه این خاک که تا آب رسی
ماهی قلزم حرص آب دگر میخواهدعطشت کم شود آندم که به قلاب رسی
سیر این بحر دلیل سبق غیرتهاستگرد خود گرد زمانی که به گرداب رسی
نشئه پیمایی کیفیت تاک آسان نیستوا شود عقدهٔ دل تا به می ناب رسی
ختم غواصی دریای یقینت این استکه ز هر قطره به آن گوهر نایاب رسی
واصل کعبهٔ تحقیق ادب کوشانندسر به زانو نه و دیدی که به محراب رسی
راهی از مقصد بسمل نگشودی هیهاتتا به ذوق طلب بیدل بیتاب رسی