غزل شمارهٔ ۲۶۹۷
قدح از شوق لعلت چشم بیخوابست پنداریگل از شرم رخت آیینهٔ آبست پنداری
خیال کیست یا رب شمع نیرنگ شبستانمهجوم حیرتی دارمکه مهتابست پنداری
شدم خاکستر و از جوش بیتابی نیاسودمرگ خوابی که دارم نبض سیمابست پنداری
تعلقهای هستی محو چندین حیرتم داردبه خود پیجیدنم در زلف او تابست پنداری
به چندین پیچ و تاب از دام حیرت برنمیآیمسراپایم نگاه چشم گردابست پنداری
جهانی سیر مستی دارد از وضع جنون منگریبان چاکیام موج می نابست پنداری
به نیک و بد مدارا سرکن و مسجود عالم شوتواضع هم خمی دارد که محرابست پنداری
امل از چنگ فرصت میرباید نقد عمرت راتوان را رشتهٔ تسخیر اسبابست پنداری
به ملک نیستی راه یقینت اینقدر واکنکه هر کس هر چه آنجا میبرد بابست پنداری
ز هستی جز تن آسانی ندارم در نظر بیدلچو محمل هر سر مویم رگ خوابست پنداری