غزل شمارهٔ ۲۶۹۶
به این تمکین خرامت فتنه در خوابست پنداریتبسم از حیا گل بر سر آبست پنداری
غبارم از خرامت ششجهت دست دعا داردحضور چینِ دامان تو محرابست پنداری
ندارد ساز عجزم چون نگه سامان آهنگیبه مژگانت که شوخیهای مضرابست پنداری
سپند آتش دل کردهام ذرات امکان راتب شوق تو خورشید جهانتابست پنداری
سر از بالین نازم یاد مخمل برنمیداردبساط خاکساریها شکرخوابست پنداری
به فکر هستی از خود هر نفس میبایدم رفتنخیال مشت خاکم عالم آبست پنداری
نشد کیفیت احوال خود بر هیچکس روشندرین عبرتسرا آیینه نایابست پنداری
خسیسان بر جهان پوج دارند اینقدر غوغاسگان را استخوان خشک مهتابست پنداری
گهر در بحر از گرد یتیمی خاک میلیسدتو از پندار حرص تشنه سیرابست پنداری
دلیل شوخی عشق است محو حسن گردیدننگه گستاخیی دارد که آدابست پنداری
خیال از رنگ تحقیقم غباری در نظر داردمصور در کمین طرح سنجابست پنداری
تحیر صورتی نگذاشت در آیینهام بیدلصفای خانهای دارم که سیلابست پنداری