گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۷۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انمددی۱۰ بیت
نه نفس تربیتم ‌کرد و نه دامان مددیآتشم خاک شد ای سوخته جانان مددی
شوق دیدارم و یک جلوه ندارم طاقتمگر آیینه‌ کند بر من حیران مددی
آرزو می‌کشدم بر در ابرام طلبکو حیا تاکند از وضع پشیمان مددی
یاد چشم تو ز آوارگیم غافل نیستگرد این دشتم و دارم ز غزالان مددی
بسملم‌ گرم طواف چمن عافیتی استای تپیدن به تغافل نزنی هان مددی
راحت از قافلهٔ هوش برون تاخته استای جنون تا شودم بار دل آسان مددی
کیست بار تپش از دوش هوس برداردبی‌عصایی نکند گر به ضعیفان مددی
با همه ظلم رها نیست‌کس ازمنت چرخآه از آن روز که می‌کرد به احسان مددی
حیله جوی نم اشکیم درین وادی خشککاش از آبله بخشند به مژگان مددی
بیدل از غنچه‌گرفتم سبق زانوی فکربود کوتاهی دامن به گریبان مددی