گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۷۰

گر درین قحط سرایت نکند نان مددینه جسد رنگ نموگیرد و نی جان مددی
سرسری نگذری ای بیخبر از عقدهٔ دلگر ز ناخن نشود کار به دندان مددی
ای غنی تا اثر انجم و افلاک بجاستکس نمی‌خواهد از اقبال تو چندان مددی
در قناعت همه اسباب به زیر قدم استمور این دشت نخواهد ز سلپمان مددی
اینقدر باز نگردد در تشویش سوالازکریمان نرسد گر به گدایان مددی
صحبت بیخردان آفت روحانی بودآه اگر نوح نمی‌دید ز توفان مددی
حیف از آن بیخبری چندکه با قدرت جاهخاک گشتند و نکردند به یاران مددی
فصل بیحاصلی اشک تریها داردسنگ شد ابر اگر کرد به نیسان مددی
اشک بی‌رونقی بخت سیه نپسندیدداشت این شام هم از فیض چراغان مددی
گل این باغ جنون حوصله‌ای می‌خواهدبیدل از چاک ضرور است به دامان مددی