غزل شمارهٔ ۲۶۶۶
جهدکن تا نروی بر اثر نیک و بدیکه خضر نیز درین بادیه دام است وددی
تاگلستان تو در سبزهٔ خط گشت نهاندیدهای نیست که چون لاله ندارد رمدی
داغها در دل خون گشته مهیا دارمکردهام نذروفای تو پر ازگل سبدی
جان چه باشدکه توان نذر توام اندیشیداینقدر تحفه نیرزد به قبولی و ردی
عافیت دوستی و پرورش هوش خطاستنیست درمحفل تحقیق چو می با خردی
ناصحا از دمت افسرد چراغ دل ماکاش از توبه کند مرگ کنار لحدی
جوهری لازم تیغست چه پیدا چه نهانابروی ظلم تهی نیست ز چین جسدی
رونق جاهگر از اطلس و دیبا باشدصیقل آینهٔ ماست غبار نمدی
همره قافلهٔ اشک تو هم راهی باشکه به از لغزش پا نیست به مقصد بلدی
همه جا داغگدایی نتوان شد بیدلخجلم بیشتر از هرکه ندارم مددی