غزل شمارهٔ ۲۶۶۳
یاد باد آن کز تبسم فیض عامی داشتیدر خطاب غیر هم با من پیامی داشتی
یاد باد آن ساز شَفْقَتها که بی ناموس غیردر بساط تیره روزان عیش شامی داشتی
یاد باد ای حسرت بنهاده پا از دل برونچون نگه در چشم حیران هم مقامی داشتی
گاهگاهی با وجود بینیازیهای نازخدمتی ارشاد میکردی غلامی داشتی
آمد آمد خاک مشتاقان بهگردون میرساندیک دوگام آنسوی تمکین طُرفهکامی داشتی
کردی از اهل وفا یکباره قطع التفاتدر تغافل سخت تیغ بینیامی داشتی
اینقدر خلوت پرست کنج ابرویت که کردچون نگاه بینیازان سیر بامی داشتی
ما همان خاکیم اکنون انفعال از ما چراپیش از این هم با همه تمکین، خرامی داشتی
سوخت دل در انتظار گرد سر گردیدنیآخر ای بدمست گاهی دور جامی داشتی
تیغ هم بر بیدل ما مَدّ احسان بود و بسگر به حکم ناز، میل انتقامی داشتی