غزل شمارهٔ ۲۶۶۲
چه میشدگر نمیزد اینقدر رنج نفس هستیمرا رسوای عالم کرد این شهرت هوس هستی
شرار جسته از سنگ انفعالش چشم میپوشدبه این هستیکه من دارم نمیخواهد نفس هستی
گر اقبال هوس را عزتی میبود در عالمقضا از شرم کم میبست بر مور و مگس هستی
هوای عافیت صحرای مانوس عدم داردنمیسازد عزیزان، با مزاج هیچکس هستی
غریب است ازگرفتاران، غم تن پروری خوردنحذر زبن دانه و آبیکه دارد در قفس هستی
تو بر جمعیت اسباب مغروری و زبن غافلکه آخر میبرد در آتشت زین خار و خس هستی
خروش الرحیلی بشنو و از جستجو بگذرسراغکاروان دارد در آواز جرس هستی
نبودی، آمدی و میروی جایی که معدومیزمانی شرم باید داشتن زین پیش و پس هستی
مزاری راکه میبینم دل از شوق آب میگرددخوشا جمعیت جاوبد و ذوق بینفس هستی
تظلم در عدم بهر چه میبرد آدمی بیدلدرین حرمان سرا میداشت گر فریادرس هستی