گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۶

ای مردهٔ تکلف از کیف و کم برون آگاهی به رغم دانش‌، دیوانه هم برون آ
تا ازگلت جز ایثار رنگی دگر نخندد سرتا قدم چو خورشید دست‌کرم برون آ
تنزیه بی‌نیاز است از انقلاب تشبیه گو برهمن دو روزی محو صنم برون آ
صدشمع‌ازین شبستان‌درخود زدآتش ورفتای خار پای همت زینسان تو هم برون‌آ
در عرصهٔ تعین بی‌راستی ظفر نیست هرجا به جلوه آیی با این علم برون آ
شمع بساط غیرت مپسند داغ خفت سربازی آنقدر نیست ثابت‌قدم برون آ
چون‌اشک‌چشم حیران بشکن‌قدم به‌دامان تا آبرو نریزی از خانه‌کم برون آ
شرم غروراعمال آبی نزد به رویت ای انفعال‌کوثر یک جبهه نم برون آ
بار خیال اسباب برگردن حیا بند تا دوش خم نبینی مژگان به خم برون آ
اثبات‌شخص‌فطرت بی‌نفی‌وهم‌سهل‌است چون خامه چیزی ازخود باهر رقم‌برون آ
بیدل زقید هستی سهل است بازجستن گر مردی اختیاری رو از عدم برون آ