غزل شمارهٔ ۲۶۵
ازین هوسکده با آرزوبه جنگ برون آچو بویگل نفسی پای زن بهرنگ برون آ
فشار یأس و امید از شرار جسته نشاید به روی یکدگرافکن سر دو سنگ برون آ
قدح شکسته به زندان هوش چند نشینی گلوی شیشه دودوری بگیرتنگ برون آ
سپند مجمر هستی.ندارد آن همه طاقت نیاز حوصله کن یک تپش درنگ برون آ
کسی به غفلت و آگاهی توکار ندارد هزاربار فرو رو به زیر سنگ برون آ
سبکروان زکمانخانهٔ سپهرگذشتند تو نیز وامکن اکنون پر و خدنگ برون آ
چو شیشه چندکشد قلقلت عنان تأمل ازبن بساطگلوگیر یک ترنگ برون آ
بهار خرمی دهر غیر وهم ندرد دو روز سیرکن این سبزهزار بنگ برون آ
مباش بیدل ازین ورطه ناامید رهایی تک درستت اگر نیست پای لنگ برون آ