گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۵۵

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: تی۱۲ بیت
آه‌ که با دلم نبست عهد وفاق الفتیچون نفسم به سر شکست گرد هوای غربتی
جنس ‌کساد جوهرم نیست قبول هیچکسخاک خورد مگر ز شرم سجدهٔ هیچ قیمتی
داد ز کم بضاعتی آه ز سست همتیمعصیت آتشی نیافت در خور ابر رحمتی
چند خراشدم دماغ دود چراغ آرزویأس حصول مدعاست ای دم سرد همتی
آفت اعتبار کس‌ ننگ مقلدی مبادسوخت بنای شمع من‌گریهٔ بی‌ندامتی
ریگ روان ‌کجا برد شکوهٔ درد جستجواز تک هرزه دو ندید آبله هم مروتی
دل به گداز غم نساخت دیده ز بی‌نمی گداختداد ندامتم نداد یکدو عرق خجالتی
با همه امتلای کام نیست ز حرص سیری‌امکاش دمی چو بندنی‌لب گزدم حلاوتی
همت سعی نیستی تا به‌ کجا رساندمخاک مرا به چرخ برد یاد بلند قامتی
همدم صبح محشرم در تک و پوی جانکنیتا نفسم به لب رسد می‌گذرد قیامتی
راحت بوریای فقرناز هزار جلوه داشتمن به‌گمان خوب بخت پا زده‌ام به دولتی
بیدل اگر تو محرمی دم مزن‌ از حدیث عشقبست زبان علم و فن معنی بی‌عبارتی