غزل شمارهٔ ۲۶۵۴
عرق ربز خجالت میگدازد سعی بیتابیندارم مزرع امید اما میدهم آبی
درین دریا بهکام آرزو نتوان رسید آسانمه اینجا بعد سالی میکشد ماهی به قلابی
خجالت هم ز ابرام طبیعت برنمیآیدحیا را کرد غواص عرق مطلوب نایابی
گهی فکر تعینگاه هستی میکنم انشاسر و کارم به تعبیر است گویا دیدهام خوابی
خم تسلیم، قرب راحت جاوید میباشدبه ذوق سجده سر دزدیدهام در کنج محرابی
قناعت پرور اینگرد خوانیم از ضعیفیهاغنیمت میشمارد رشتهٔ ما خوردن تابی
ز فکر خودگریزان رفت خلق نارسا فطرتبر ناآشنا سیر گریبان بود گردابی
تلاش حرص هم سرمایهٔ مقدور میخواهددماغ ما ز خشکی داغ شد، ای دردسر خوابی
برو درکربلا دیگر مپرس از رمز استغناشهید ناز او از تیغ میخواهد دم آبی
نوایی گل نکرد از پردهٔ ساز نفس بیدلز هستی بگسلم شاید رسد تاری به مضرابی