غزل شمارهٔ ۲۶۴۶
دور از بساط وصل تو ماییم و دیدهایچون شمع کشته داغ نگاه رمیدهای
شد نو بهار و ما نفشاندیم گرد بالدر سایهٔ گلی به نسیم وزیدهای
ما حسرت انتخاب صباییم از محیطکنج دلی و یک نفس آرمیدهای
در حیرتم به راحت منزل چسان رسدراهی به چشم آبلهٔ پا ندیدهای
محمل کشان عجز رسا قطع کردهاندصد دشت وره امید، به پای بریدهای
اشکم نیاز محفل ناز تو میکشدآیینه داری از دل حسرت چکیدهای
آخر به پاس راز وفا تیغها کشیدچون صبح بر سرم نفس ناکشیدهای
دارم دلی به صد تپش آهنگی جنونیک اشک وار تا به چکیدن رسیدهای
میبایدم ز خجلت اعمال زیستننومیدتر ز زنگی آیینه دیدهای
بیدل ز کشتزار تمناست حاصلمتخم دلی به سعی شکستن دمیدهای