غزل شمارهٔ ۲۶۴۵
به وحشت نگاهی چه خو کردهایکه خود را به پیش خود او کردهای
چو صبح از نفس پر گریبان مدرکه ناموس چاک رفو کردهای
یمین و یسار و پس و پیش چیستتو یکسوبی و چارسو کردهای
نه باغیست اینجا نه گل نه بهارخیالی در آیینه بو کردهای
کجا نشئه،کو باده، ای بیخبرچو مستان عبث های و هو کردهای
عدم از تو مرهون صد قدرت استبدی هم که کردی نکو کردهای
اگر صد سحر از فلک بگذریهمان در نفس جستجو کردهای
ننالیدهای جز به کنج دلتاگر نیستان در گلو کرده ای
به انداز نخلت کسی پی نبردکه پر میزنی یا نمو کردهای
ز هستی ندیدی به غیر از عدممگر سر به جیبت فرو کردهای
نفس وار مقصود سعی تو چیستکه عمریست بر دل غلو کردهای
سخنهای تحقیق پر نازک استمیان گفته و فهم مو کردهای
بشو دست و زین خاکدان پاک شوتیمم بهل گر وضو کردهای
جهانی نظر بر رخت دوختهستتو ای گل به سوی که رو کردهای
چوبیدل چه میخواهی از هست ونیستکه هیچی و هیچ آرزوکردهای