غزل شمارهٔ ۲۶۳۸
یک تار موگر از سر دنیا گذشتهایصد کهکشان ز اوج ثریا گذشتهای
بار دلست اینکه به خاکت نشانده استگر بینفس شوی ز مسیحا گذشتهای
ای هرزه تاز عرصهٔ عبرت ندامتیچون عمر مفلسان به تمنا گذشتهای
جمعیت وصول همان ترک جستجوستمنزل دمیدهای اگر از پا گذشتهای
ای قطرهٔ گهر شده، نازم به همتتکز یک گره پل از سر دریا گذشتهای
در خاک ما غبار دو عالم شکستهانداز هر چه بگذری ز سر ماگذشتهای
ای جادهات غرور جهان بلند و پستلغزیدهای گر از همه بالا گذشتهای
اشکیست بر سر مژه بنیاد فرصتتمغرور آرمیدنی اما گذشتهای
حرف اقامتت مثل ناخن است و موهر جا رسیده باشی از آنجا گذشتهای
برق نمودت آمدورفت شرار داشتروشن نشد که آمدهای یا گذشتهای
بیدل دماغ ناز تو پر میزند بهعرشگویا به بال پشه ز عنقا گذشتهای