غزل شمارهٔ ۲۶۳۷
چون صبح دارم از چمنی رنگ جستهایگرد شکستهای به هوا نقش بستهای
گل کردهای ز مصرع برجستهٔ نفسیک سکته در دماغ تامل نشستهای
خون میخورم ز درد دل و دم نمیزنمترسم بنالد آبله در پا شکستهای
چون من ندارد آینه دار بساط رنگشیرازهٔ مژه به تحیر گسستهای
نیگرد محملیست درین دشت و نی جرسمیبالد از هوس دل بیداد خستهای
گردون چه جامها که به گردش نداشتهستبر دستگاه شیشهٔ گردن شکستهای
آشفتگی به هیات ما میخورد قسمکم بسته روزگار به این رنگ دستهای
صیاد پرفشانی اوقات فرصتمنخجیرهاست هر نفس از خویش رستهای
بیدل نمیتوان همه دم زیر آسمانسرکوفتن به هاون گم کرده دستهای