غزل شمارهٔ ۲۶۱۲
به تو نقش صحبت ما، چقدر بجا نشستهتوبه ناز و ما درآتش، تو به خواب وما نشسته
سرو برگ جرآت دل به ادب چرا نسوزدکه سپند هم به بزمت زتپش جدا نشسته
چه قیامت است یارب به جهان بینیازیکه ز غیب تا شهادت همه جا گدا نشسته
چه نهان، چه آشکارا نبری خیال وحدتکه زدیده تا دل اینجا همه ما سوا نشسته
مرو ای نگه به گلشن که به روی هر گل آنجاز هجوم چشم شبنم عرق حیا نشسته
چو عدو زند دو زانو نخوری فریب عجزشکه به قصد جان تفنگی به سر دو پا نشسته
همه امشبت مهیا تو در انتظار فردانکنیکه نقش وهمت ز املکجا نشسته
به رهیکه برق تازان همه نقش پای لنگندبهکجا رسیده باشم من بیعصا نشسته
به هزار خون تپیدمکه به آبله رسیدمچقدر بلند چیند سر زیر پا نشسته
هوس کلاه شاهی ز سرت برآر بیدلبه چه نازد استخوانی که بر او هما نشسته