غزل شمارهٔ ۲۵۹۴
ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن کوهر چند پر فشانیم پرواز آن چمن کو
از شمع بزم مقصود نی شعلهایست نی دودباید پری به هم سود پروانه سوختن کو
ما را برون آن در پا در هوا خروشیستآنجاکه خلوت اوست امکان یاد منکو
چندی به قید هستی مفت است رقص و مستیهر گه قفس شکستی اشغال پر زدن کو
افسانه گرم دارد هنگامهٔ توهماز بوی یوسف امروز جز حرف پیرهن کو
خلقی به وهم هستی نامحرم عدم ماندهر حرف کز لبش جست نالید کان دهن کو
صورتپرستی از خلق برد امتیاز معنیهر چند کعبه سنگ است تسکین برهمن کو
آیینهداری وهم برق افکن شعور استاز شمع اگر بپرسی میکند انجمنکو
عمر و شرار یکسر محملکش وداعندای برقتاز فرصت جز رفتن آمدن کو
سر رشتهای ندارد پیچ و خم تعلقاز طرهام نشان ده تا گویمت شکن کو
تسکین هر غباری بر دامنی نوشتندآوارهگرد یأسم یارب نصیب من کو
بیدل لباس هستی تاکی شود حجابتای غرهٔ تعین آن خرقهٔکهنکو