غزل شمارهٔ ۲۵۹۱
ای پرفشان گرد نفس چندی شرار سنگ شوناقدردان راحتی بر خود زبان ننگ شو
جولان چه دارد در نظر غیر از تلاش درد سریک ره پس زانوی خم بنشین و عذر لنگ شو
فریاد کوس و کرنا میگویدت کای بیحیازبن دنگدنگ روز و شب گر کر نگشتی دنگ شو
همت نمیچیند غنا بر عشوهٔ پا در هواچون صبح گرد رفتهای گو یک دو دم اورنگ شو
میدان قدر این و آن دیدی زمین و آسمانگر کهنهات خواهی گران با ذرهای همسنگ شو
گلچینی باغ یقین گر نیست تسکین آفربناوهام را هم کم مبین خود روی دشت بنگ شو
شوق جنونتاز ترا کس نیست تا گیرد عنانیکچند منزل در قدم گرد ره و فرسنگ شو
بر معرفت نازیدنت دور است از فهمیدنتچون عکس نتوان دیدنت آیینه گو هر رنگ شو
آیینهداران جنون دارند یک عالم فسونهرچند جهل آیی برون سرکوب صد فرهنگ شو
ای بوی موهومی چمن کم نیست سیر وهم ظنباری به ذوق پر زدن هنگامهساز رنگ شو
بیدل به یاد زلف او گر نالهای سر میکنمتسلیم گوشم میکشد کای بیادب خود چنگ شو