گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۸۶

بس که یادِ قامتت بر باد داد اجزای سرونالهٔ قمری شد آخر قدکشیدن‌های سرو
چیدنِ دامن درین‌ گلشن‌ گلِ آزادگی استکیست تا فهمد زبانِ عافیت ایمای سرو؟
مطلبِ آزادگی‌ها پُربلند افتاده‌استعالمی خَم شد به فکرِ بارِ ناپیدای سرو
باغبانان قدرِ آزادی ندانستند حیفناله بایستی درین گلشن نشاندن جای سرو
باده را در دامنِ مینا بهاری دیگر استآب دارد آبرو تا می‌رود در پای سرو
شعلهٔ ادراک، خاکستر‌‌‌کلاه افتاد‌ه‌استنیست غیر از بالِ قمری پنبهٔ مینای سرو
بس که موزونان‌ز شرمِ قامتت ‌گشتند آبصورتِ فو‌ّاره باید ریخت از اجزای سرو
اینقدر رعنا نمی‌بالد نهالِ این چمنسایهٔ نخلِ کِه افتاده‌ست‌بر بالای سرو؟
پای‌در زنجیر، دورش، گفتگو، آزادگیبیدل این سطرِ تکلف نیست جز انشای سرو!