غزل شمارهٔ ۲۵۷۷
کو عبرت آگهی که به تحقیق راه اوجو شد ز چشم آبلهٔ پا نگاه او
چون شمع قطع ساز نفس مفت بیدلیکزاشک تیغ آب دهد برق آه او
مأوا کشیدهایم به دشتی که تا ابدبرق آب میخورد ز زبان گیاه او
حیران دستگاه حبابم که بستهاندنقد محیط در خم ترک کلاه او
دارم به سینه خون شده آهی که همچو صبحدر کوچههای زخم گشودند راه او
بگذار تا به درد تمناش خون کننددل قابل وفاست مپرس ازگناه او
ما عاجزان ز کنج خموشیکجا رویمآسودهایم ناله صفت در پناه او
زبن قامتی که حلقهٔ تسلیم بیخودیستدامی فکندهایم به راه نگاه او
آهسته رو که بر دل موری اگر خوریگردی غبار خاطر خال سیاه او
چندانکه میشود نظر همتت بلنددارد عروج آینهٔ بارگاه او
گر تار و پودکارگه عشق پروریجز پنبهزار وهم کتان نیست ماه او
بیدل اگر به عشقکند دعوی وفاغیر از شکست رنگ چه باشد گواه او