گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۷۵

وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه: اماو۹ بیت
من سنگدل چه اثر برم زحضور ذکر دوام اوچو نگین نشدکه فرو روم به خود از خجالت نام او
سخن آب‌ گشت و عبارتی نشکافت رمز تبسمشتک وتاز حسرت موج می نرسید تا خط جام او
نه سری‌که سجده بناکند نه لبی‌که ترک ثناکندبه‌کدام مایه اداکند عدم ستمزده وام او
سر خاک اگربه هوا رسد چونظرکنی ته پا رسدنرسیده‌ام به عمارتی‌که ببالم از در و بام او
به بیانم آن طرف سخن به تامل آنسوی وهم و وظنز چه عالمم‌که به من ز من نرسیده غیرپیام او
تک و پوی بیهده یافتم به هزار کوچه شتافتمدری از نفس نشکافتم‌که رسم به‌گرد خرام او
به هوا سری نکشیده‌ام به نشیمنی نرسیده‌امز پر شکسته تنیده‌ام به خیال حلقهٔ دام او
نه دماغ دیده‌گشودنی نه سر فسانه شنودنیهمه را ربوده غنودنی به‌کنار رحمت عام او
زحسد نمی‌رسی ای دنی به عروج فطرت بیدلیتو معلم ملکوت شو که نه‌ای حریف‌ کلام او