غزل شمارهٔ ۲۵۷۰
گر قناعت را توانی داد سامان نگینپشت ناخن نیز دارد در کفت شان نگین
ای حباب از خودفروشی شرم باید داشتنیک نفس فرصت نمیارزد به بهتان نگین
دوشِ همت چند زیر بار منت خم شود؟مفت آن خاتم که نپسندید احسان نگین
نیست ممکن از طلسم خودفروشی جستنتنقش نتواند کشیدن پا ز دامان نگین
هر چه نومید است در رفع جنون دستگاههرکه را ره نیست در چاک گریبان نگین
گر همین ساز گرفتاریست بال اشتهاردام هم در راه ما چیدهست دکان نگین
جوهر اقبال نقد هر تنکسرمایه نیستفلس ماهی تا کجا نازد به سامان نگین
جز به نرمی منتفع نتوان شد از ارباب جاهموم شو تا باج گیری از درشتان نگین
سستی طالع ز بس افسردگی دربار داشتنام ما هم سر به سنگ آمد ز دامان نگین
ای نفسسرمایه اقبالت فریبی بیش نیستچون هوا از شبنمش بندند پیمان نگین
بیدل از گل کردن نامش گریبان میدرٌدنقش چون تار نظر در چشم حیران نگین