گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۶۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: مدراستین۱۲ بیت
دست جرأت دیدم آخر مغتنم در آستینهمچو شمع کشته خواباندم علم در استین
با همه الفت چو موج از یکدگر پهلو تهی‌ستعالمی زین بحر جوشیده‌ست رم در استین
باطن این خلق کافر‌کیش با ظاهر مسنججمله قرآن در کنارند و صنم در آستین
دامن‌افشان بایدت چون موج از این ‌دریا گذشتچند چون گرداب بندی پیچ و خم در آستین
شوق بیتابیم ما را رهبری در کار نیستاشک هر جا سر کشد دارد قدم در آستین
گر تأمل پرده بردارد ز روی این بساطهر کف خاکی‌ست چندین جام جم در آستین
دم زدن شور قیامت خامشی حشر خیالیک نفس ساز دو عالم زیر و بم در آستین
پنجهٔ قدرت رهین باد دستیها خوش استتا به افسردن نگردد متهم در آستین
در جنون هم دستگاه‌ کلفت ما کم نشدناله عریان است و دارد صد الم در آستین
دعوی ‌کاذب ‌گواه از خویش پیدا می‌کندچون زبان شد هرزه گو دارد قسم در آستین
سرکشی در تنگدستیها مدارا می‌شودسودن‌ست انگشتها را سر بهم در آستین
بسکه بیدل عام شد افلاس در ایام مانقش ناخن هم نمی‌بندد درم در آستین