غزل شمارهٔ ۲۵۵۹
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمیننرفت دامن عریان تنی به غارت چین
صفای دل نکشد خجلت گرانی جسمبهآبِ آینه ، مشکل نمد شود سنگین
کدام ذره که خورشید نیست در بغلشهزار آینه دارد حقیقت خود بین
مباش بیخبر از مغز استخوان قلمغبار کوچهٔ فکر است معنی رنگین
درِین تپشکده الفت کمین رفتن باشخوش است پا به رکابی مقیم خانهٔ زین
به درد عشق همان عشق محرم تو بس استبساط شوخی عجز از شکست رنگ مچین
درپن چمن مخور از رنگ و بو فریب نشاطبجز غبار تو چیزی نمیدمد ز زمین
ز سعی شعله خوشست آشیان طرازی داغبلند رفتهای ای ناله ساعتی بنشین
به راه حسرت پرواز نام چون طاووسنشاندهام ز هوس رنگها به زیر نگین
نه عیش دانم و نی غم جز اینقدر دانمکه چون جرس همه جا ناله میکنم به حنین
ز اشک دیدهٔ بیدل چو غنچه خون گردداگر کند کف پای ترا حنا رنگین