غزل شمارهٔ ۲۵۵۸
بیسراغی نیست گرد هستی وحشت کمیننقش پای جلوهای داریم در خط جبین
بندگی ننگ کجی از طینت ما میبردمی تراود راستی در سجده از نقش نگین
وضع نخوت خاکیان را صرفهٔ آرام نیستگردباد آشفتگی میچیند از چین جبین
جلوهٔ اسباب منظور تغافل خوشتر استسخت مکروهست دنیا چشم اگر داری ببین
اهل دنیا در تلاش غارت یکدیگرندخانهٔ شطرنج را همسایه نگذارد کمین
اعتبارات غرور و عجز ما پیداست چیستاز نفس یک پیرهن بالیدهتر آه حزین
خاکساری طینت گل کردن تشویش نیستگر قیامت خیزد از جا بر نمیخیزد زمین
از حلاوتهای دنیا سوختن خرمن کنیدکو حصول شمع، گیرم موم دارد انگبین
زندگانی دامگاه اینقدر تزویر نیستاز شمار سبحهٔ زاهد عرق ریز است دین
وضع خاموشی محیط عافیت موج است و بساز حباب اینجا نفس دارد حصاری آهنین
دوری اصل اینقدر کلفت سراغ نیستی استکرد آتش را وداع سنگ خاکستر نشین
بیدل امشب در هوای دامنشگل میکندهمچو شاخ گل مرا صد پنجه از یک آستین