غزل شمارهٔ ۲۵۴۸
دوری مقصد دمید از سرکشیدنهای مننقش پاگمکرد پیش پا ندیدنهای من
چون نفس از هستی خود در غبار خجلتمکز جهانی برد آسایش تپیدنهای من
الفت هستی چو صبحم نردبان وحشت استچین دامن نیست جز بر خویش چیدنهای من
شور محشر گوش خلقی وانکرد اما چه سوداندکی نزدیک میخواهد شنیدنهای من
شمع ماتمخانهٔ یاسم زاحولم مپرسبیتو در آغوش مژگان سوخت دیدنهای من
خاکساری آبیارم چون نهالگرد بادگرد میگردد بلند از قدکشیدنهای من
سیر جیب امن امکان بود بیسعی گدازهمچو شمع آمد بهکار از هم چکیدنهای من
پا به دامن دارم و جولان حرص آسوده نیستخاک افسردن به فرق آرمیدنهای من
ریشهٔ واماندهم، رنگ نمو گم کردهامبا رگ یاقوت میجوشد دوبدنهای من
چون ثمر بیدل به چندین ریشه جولان امیدتا شکست خود رسید آخر رسیدنهای من