گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۴۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ایمن۱۴ بیت
در خور گل‌ کردن فقرست استغنای مننیست جز دست تهی صفر غرورافزای من
از مراد هر دو عالم بسکه بیرون جسته‌امدر غبار وحشت دی می‌تپد فردای من
سایهٔ مویی زکلک خود تصورکرد وبسنقشبند وهم در صنع ضعیفیهای من
ترک دنیا هم دماغ همت من بر نداشترنجه‌کرد افشاندن این‌گرد پشت پای من
مشت خاکم لیک در عرض بهار رنگ و بوعالمی آیینه می‌پردازد از سیمای من
نقش مهرخامشی چون موج برخود می‌تپددر محیط حسرت طبع سخن پیرای من
پردهٔ ناموس بیرنگی‌ست شوخیهای رنگمی‌دری جیب پری‌گر بشکنی مینای من
از سبکروحی درون خانه بیرونم ز خویشچون نگه در دیده‌ها خالیست از من جای من
اینقدرها لالهٔ گلزار سودای کی‌امبی‌چراغان نیست دشت و در ز نقش پای من
عمرها شد حسرتم خون گشتهٔ پابوس اوستصفحه می‌باید حنایی‌کردن از انشای من
یاد ایامی‌ که از آهنگ زنجیر جنونکوچهٔ نی بود یکسر جاده در صحرای من
شمع این محفل نی‌ام لیک از هجوم بیخودیدر رکاب رنگ از جا رفته است اجزای من
هیچکس خجلت نقاب ربط‌ کم‌ظرفان مبادنشئه عمری شد عرق می‌چیند از صهبای من
کرد بیدل سرخوش جمعیتم آخر چوشمعداغ جانکاهی همان ته جرعهٔ مینای من