غزل شمارهٔ ۲۵۴۳
چونگهر هر چند بر دریا تند غوغای مندر نم یک چشم سر غرقست سرتا پای من
ناتوانی همچو من در عالم تسلیم نیستبیشتر از سایه میبوسد زمین اعضای من
مسند آتش همان تسلیم خاکستر خوشستجز غبار خوبش ننشیندکسی بر جای من
اینقدر چون شمع محو انتظار کیستمبر سر مژگان وطن کردهست دیدنهای من
منع در سعی طلب ترغیب سالک میشود«لنترانی» داشت درس همت موسای من
زندگی پر بیخبر بود از اشارات فناقامت خمگشتهگردید ابروی ایمای من
لفظ ممکن نیست برمعنی نچیند دقتیباده بر دل سنگ بست از الفت مینای من
نالهٔ محو خیالت قابل تحریر نیستهر قدر ننوشتهام بیپرده است انشای من
در جنون عریانیام تشریف امنی دیگر استیا رب این خلعت نگردد تنگبر بالای من
از غبار شیشهٔ ساعت قدح پر میکنمخشکی این بزم نم نگذاشت در صهبای من
سایهام بیدل ز نیرنگ غم و عیشم مپرسنیست ممتاز آنقدر روز من از شبهای من