غزل شمارهٔ ۲۵۳۸
بگذشت ز خاکم بت گل پیرهن منچون صبح نفس جامه درید ازکفن من
یاد نگهش بسکه به تجدید جنون زدشد چشم پری بخیهٔ دلق کهن من
یارب زنظرها به چه نیرنگ نهان ماندبرق دو جهان شمع قیامت لگن من
بر وحشتم افسون قیامت نتوان خواندبی شغل سفر نیست چو کشتی وطن من
تا تیغ تو شد مایل انداز اشارتگردن همه جا رست چو مو از بدن من
رنگی ننمودم ز بهارت چه توان کردحیرانم و آیینهگری نیست فن من
شمع سحرم، پیریام افسون تسلی استخواهد مژه خواباند کنون پر زدن من
گفتند در این بزم سزاوار ادب کیستگفتم نگه کار به عبرت فکن من
عمریست تماشایی سیر دل تنگمدر غنچه شکستهست دماغ چمن من
فکرم به حریفان رگ خامی نپسندیدشد پخته جهانی ز نفس سوختن من
یک دل، گهر رشتهٔ افکار کفافستگو پای خری چند نبندد رسن من
جز مبتذلی چند که عامست در این عصربیدل نرسیده است به یاران سخن من