گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۳۲

به‌هر جا پرتو حسنت برافروزد چراغ منسیاهی افکند در خانهٔ خورشید داغ من
به بو یی زپن بهارم وا نشد آغوش استغناعیار شرم‌گیرید از تریهای دماغ من
به رنگ نشئهٔ می‌ رفته‌ام زین انجمن اماهمان خمیازه نقش پاست در یاران سراغ من
حباب اینجا عرق تا چند برروی هوا مالدپری را از نگونی منفعل دارد ایاغ من
شبستانها درین دشت انجمن ساز جنون دیدمسیاهی تا کجا افتاده است از روی داغ من
جهانی جستجویم دارد و من نیستم پیدانفس سوز ای هوس تا آتش افتد در سراغ من
غبار از خاک می‌بالم شرار از سنگ می‌جوشمبه هر صورت خیال او نمی‌خواهد فراغ من
تماشای بهار انشا خط نارسته‌ای دارمهنوز از سایه قامت می‌کشد دیوار باغ من
ازین آب و هوا بیدل به رنگ غنچه مختل ‌شدمزاج بوی گل پرورده ناموس دماغ من