غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
سوخته لالهزار من رفته گل از کنار منبیتو نه رنگم و نه بو ای قدمت بهار من
دوش نسیم مژدهای گل به سر امید زدکز ره دور میرسد سرو چمن سوار من
گر به تبسمی رسد صبح بهار وعدهاتآینه موجگل زند تا ابد از غبار من
گر همه زخم خوردهام گل زکف تو بردهامباغ حناست هر کجا خون چکد از شکار من
فرصت دیگرم کجاست تا کنم آرزوی وصلراه عدم سپید کرد شش جهت انتظار من
عکس تحیر آب و رنگ منفعل است از آینهگرد نفس نمیکند هستی من ز عار من
آه سپند حسرتم گرمی مجمری ندیدسوختنم همان بجاست ناله نکرد کار من
کاش به وامی از عرق حق وفا ادا شودنم نگذاشت در جبین گریهٔ شرمسار من
خاک تپیدنم که برد گرد مرا بهکوی توبنده حیرتم که کرد آینهات دچار من
ظاهر و باطن دگر نیست به ساز این بساطتا من و تو اثر نواست نغمهٔ توست تار من
گربه سپهرم التجاست ورمه و مهرم آشناستبیدل بیکس توام غیر تو کیست یار من