غزل شمارهٔ ۲۵۱۹
درین وادی که مییابد سراغ اعتبار منمگر آیینه گردد خاک تا بینی غبار من
کجا بال وچه طاقت تا زنم لاف پرافشانینفس در خجلت اظهار کم دارد شرار من
ز ساز مدعا چون سبحه جز کلفت نمیبالدبهجای نغمه یکسر عقده پروردهست تار من
بهاین آتش که دل در مجمر داغ وفا داردچه امکانست گردد شمع خامش بر مزار من
درین عبرت سرا بگذار محو چشم حیرانممباد از بستن مژگان گره افتد به کار من
فنا مشتاقم اما سخت بیسرمایه آهنگمفلک چون سنگ بر دوش شرر بستهست بار من
چو آن شمعیکه پرتو در شبستان عدم داردسفیدی کرد راه زندگی در انتظار من
ندارد هستیام غیر ازعدم مستقبل و ماضیچو دریا هر طرف در خاک میغلتد کنار من
نگاه عبرت از هر نقش پا با سرمه میجوشدتو هم آیینه روشن کن ز وضع خاکسار من
به صد تمثال رنگ رفته استقبال من داردبه هر جا میروم آیینه میگردد دچار من
چو شبنم یکدو دم فرصت کمین وحشتم بیدلنیام گوهر که خودداری تواند شد حصار من