غزل شمارهٔ ۲۵۱۸
زین شکر که تا کوی تو شد راهبر منچون آبله در پای من افتاد سرمن
مینای سرشکم می سودای که داردعمریست پری میچکد از چشم تر من
چون سبحه و زنار گسستن چه خیال استبر ریشه تنیدهست هجوم ثمر من
ناموس دلم درگرهٔ ضبط نفسهاستاشک است گر از رشته برآید گهر من
آیینهٔ تحقیق شکستم چه توان کرددر زلف تو آشفت چو مژگان نظر من
چینی به سفیدی نکشد ظلمت مویششامم شبخون بود که زد بر سحر من
تا جوهر آیینهام از پرده برون ریختعیب همه کس گشت نهان در هنر من
خرسندی طبع از همه اقبال بلند استچون می ز دماغیست فلک پی سپر من
عریانیام آیینهٔ تحقیق نداردرنگ تو مگر جامه برآرد زبر من
من خود بهخیالش خبر از خویش ندارمتا در چه خیالست ز من بیخبر من
گفتند به دلدار که دارد غم عشقت؟فرمود همان بیدل بی پا و سر من