غزل شمارهٔ ۲۵۱
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: سشداینهٔما۷ بیت
به پیری الفت حرص و هوس شد آینهٔ مابهار رفتکه این خار و خس شد آینهٔ ما
به حکم عجز نکردیم اقتباس تعینهمین مقابل مور و مگس شد آینهٔ ما
به باد سعی جنون رفت رنگ جوهرتسکینچنینکه تاختکه نعل فرس شد آینهٔ ما؟
فغانکه بوی حضوری نبردکوشش فطرتچوصبح طعمهٔ زنگ نفس شد آینهٔ ما
بهکام دل مژه نگشود سرگرانی حیرتز ناتمامی صیقل قفس شد آینهٔ ما
گذشت محمل نازکه از سواد تحیر؟کهعمرهاست شکست جرس شد آینهٔ ما
به فهم رازتوبیدل چه ممکن اسث رسیدن همین بس استکه تمثالرس شد آینهٔ ما