غزل شمارهٔ ۲۵۰۳
سرمایهٔ اظهار بقا هیچکسی کنپرواز هما یمن ندارد مگسی کن
تا محو فنا نیست نفس ناله فشان باشتا قافله آرام پذیرد جرسی کن
افروختنت سوختنی بیش نداردگر رشتهٔ شمعی نتوان گشت خسی کن
درکوچهٔ بیباکی هر طبع غباریستکس مصلح کس نیست تو برخود عسسی کن
بیکسب هوس کام تمنا نتوان یافتگیرم همه تن عشق شدی بوالهوسی کن
چون شمع نگاهم نفس شعله فروشیستای سرمه بجوش از من و فریاد رسی کن
کثرت ز تخیلکدهٔ وهم خیالیستیک را به تصنع عدد آوازه سی کن
هر جا رسد اندیشه ادبگاه حضور استتا باد چراغی نشوی بینفسی کن
بیدل چو نگه رام تعلق نتوان شدگو اشک فشان دانه و حیرت قفسی کن