غزل شمارهٔ ۲۵۰۲
دل پیش نظر گیر سر و برگ نمو کنگر مایل نازی سوی این آینه روکن
شایستهٔ تسلیم یقین سجدهٔکس نیستای ننگ عبادت عرقی چند وضوکن
تا چشم هوس هرزه نخندد مژه بربنددر جوهر این آینه چاکیست، رفوکن
منظور وفا گر بود امداد ضعیفانبا سبزه خطابیکهکنی از لب جو کن
صد طبلهٔ عطار شکستهست در این دشتهر خاککه بینی نم آبی زن وبوکن
تحقیق خیالات مقابل نپسنددتمثال پرستی سر آیینه فرو کن
برچینی دل غیر شکستن چه توانکردابریشم این ساز نوا باخته مو کن
زین ورطه نرستهست کسی بیسر تسلیمزان پیش کهکشتی شکند فکر کدو کن
از قطرهٔ گمگشته همان بحر سراغستهرگاه که یادم کنی اندیشهٔ اوکن
بی مطبی از شبهه و تحقیق مبراستآن روی امیدی که نداری همه سو کن
بیدل طلب راحت اگر مقصد جهد استچون موج گهر بر دل ناکام غلو کن