غزل شمارهٔ ۲۵
درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیداهمه پیدا شد اما آنکه شد پیدا نشد پیدا
تلاش مطلب نایاب ما را داغ کرد آخرجهانی رنج گوهر برد جز دریا نشد پیدا
دل گمگشته میگفتند دارد گرد این وادیبه جستوجو نفسها سوختم اما نشد پیدا
فلک درگردش پرگار گم کردهست آرامشجهان تا سر برون آورد غیر از پا نشد پیدا
دلیل بینشان در ملک پیدایی نمیباشدسراغ ما کن از گردی کزین صحرا نشد پیدا
چه سازد کس نفس سررشتهٔ تحقیق کم داردتو گر داری دماغی جهد کن کز ما نشد پیدا
بهشت و کوثر از حرص و هوس لبریز میباشدبه عقبا هم رسیدم جز همین دنیا نشد پیدا
حضور کبریا تا نقش بستم عجز پیش آمدبرون احتیاج آثار استغنا نشد پیدا
سراغ رفتگان عمریست زین گلشن هوس کردمبه جای رنگ بویی هم از آن گلها نشد پیدا
به ذوق جستجو میباید از خود تا ابد رفتنهزار امروز و فردا دی شد و فردا نشد پیدا
غم این تنگنایم برنیاورد از پریشانینفس آسودگی میخواست اما جا نشد پیدا
درین محفل به امید تسلی خون مخور بیدلبیا در عالم دیگر رویم اینجا نشد پیدا