گنج

غزل شمارهٔ ۲۴

در محفل ما و منم‌، محو صفیر هر صدانم خورده ساز وحشتم‌، زین‌ نغمه‌های‌ ترصدا
حیرت‌نوا افسانه‌ام‌، از خویش پر بیگانه‌امتا در درون خانه‌ام دارم برون در صدا
یاد نگاه سرمه‌گون خوانده‌ست بر حالم فسونمشکل که بیمار مرا برخیزد از بستر صدا
در فکر آن موی میان از بس که گشتم ناتوانمی‌چربدم صد پیرهن بر پیکر لاغر صدا
زان جلوه یک مژگان‌زدن آیینه را غافل شدندارد چو زنجیر جنون جوشاندن از جوهر صدا
رنج غم و شادی مبر،‌ کو مطرب و کو نوحه‌گر؟مشت سپند بی‌خبر دارد درین مجمر صدا
در کاروان وهم و ظن‌، نی غربت است و نی وطنخلقی ز گرد ما و من بسته‌ست محمل بر صدا
از حرف و صوت بی‌اثر شد جهل لنگردارتربر کوه خواند ناکجا افسون بال و پر صدا
چند از تپش پرداختن‌، تیغ تظلم آختنبیرون نخواهد تاختن زین گنبد بی‌در صدا
آخر درین بزم تعب افسانه ماند و رفت شباز بس به خشکی زد طرب می‌گشت در ساغر صدا
آسان نبود ای بی‌خبر از شوق دل بردن اثردر خود شکستم آن‌قدر کاین صفحه زد مسطر صدا
بیدل به خود تا زنده‌ام صبح قیامت خنده‌امکز شور نظم افکنده‌ام درگوش‌های کر صدا