غزل شمارهٔ ۲۴۹۶
از خاک یک دو پایه فروتر نزول کنسرکوبی عروج دماغ فضولکن
تاب و تب غرور من و ما به سکتهگیررقص خیال آبله پا بیاصول کن
نقصان گل اعادهٔ باغ کمان تستآدم شو و تلاش ظلوم و جهولکن
خلقی فتاده درگو غفلت زکسب علمچندی تو نیز سیر چراغان غولکن
سعی نفس به خلوت دل ره نمیبردگو صد هزار سال خروج و دخولکن
فکر رسا مقید اغلاق لفظ چندچندانکهکم شودگرهت رشته طولکن
ای خط مستقیم ادبگاه راستیفطرت نخواهدت که ز مسطر عدول کن
تا هرکس از تو در خور فطرت اثر بردچون شوق در طبیعت عالم حلولکن
افراط جاه نیز ز افلاس نیست کمصبح سفید را بهتکلف ملولکن
تا غره کمال نسازد قناعتتبیدل ز خلق منت احسان قبولکن