غزل شمارهٔ ۲۴۹۵
به تماشای این چمن در مژگان فراز کنز خمستان عافیت قدحی گیر و ناز کن
مشکن جام آبرو به تپشهای آرزوعرق احتیاج را می مینای راز کن
مپسند آنقدر ستم که به خست شوی علمگره دست و دل ز هم مژه بگشا و باز کن
به چه افسانه مایلیکه ز تحقیق غافلیتو تماشا مقابلی ز خیال احترازکن
نه ظهوریست نی خفا نه بقاییست نی فنابه تخیل حقیقتی که نداری مجاز کن
چو غبار شکسته در سر راهت نشستهامقدمی برزمینگذار و مرا سرفرازکن
به ادای تکلمی، به فسون تبسمیشکری را قوام ده، نمکی راگدازکن
عطش حرص یکقلم زجهان برده رنگ نمهمه خاکست آب هم به تیمم نمازکن
نکند رشته کوتهی، اگر از عقده وارهیسرت از آرزو تهی، چه شود پا درازکن
ز فسردن چو بگذری سوی آیینهٔ پریدل سنگین گداز و کارگه شیشه ساز کن
بنشین بیدل از حیا پس زانوی خامشینفسی چند حرص را ز طلب بینیاز کن