غزل شمارهٔ ۲۴۸۲
آسان مکن تصور بار مغان کشیدنسر میدهد به سنگت رطل گران کشیدن
نشر و نمای هستی چون شمع خودگدازیستمیباید از بهارت رنج خزان کشیدن
بیهوده فکر اسباب خم ریخت در بنایتتا چند بار دنیا چون آسمان کشیدن
ای زندگی فنا شو یا مصدر غنا شوتا منتی نباید زین ناکسان کشیدن
از بیضه سر کشیدم اما کجاست پروازتا بال و پر توانیم از آشیان کشیدن
کام امل پرستان شایستهٔ پری نیستزین چاه تیره تا کی یک ربسمان کشیدن
بدگوهری محال است کم گردد از ریاضتروی تنک دهد آب تیغ از فسان کشیدن
گیرم کشد مصور صد بیستون به سوییچون من اگر تواند یک ناتوان کشیدن
بار خمیدگیها یکسر به دوش پیریستبستند بر ضعیفان زور کمان کشیدن
ضبط نفس چه مقدار با مقصد آشنا هستما را به ما رسانید آخر عنان کشیدن
گر تحفهٔ نیازی منظور ناز باشددر پیش ساده رویان خط میتوان کشیدن
بیدل میان خوبان مجبور ناتوانی استتا کی به تار مویی کوه گران کشیدن