غزل شمارهٔ ۲۴۷۹
پریشان کرد چون خاموشیام آواز گردیدنندارد جمع گشتن جز به خویشم بازگردیدن
هوس طرف جنون سیرم ، مپرس ازکعبه و دیرمسر بی مغز و سامان هزار انداز گردیدن
اگرهستی زجیب ذره صد خورشید بشکافدندارد عقدهٔ موهومی من بازگردیدن
سر گرد سری دارمکه در جولانگه نازشچو رنگم میشود بال و پر پروازگردیدن
پس از مردن بقدر ذره میباید غبارم رابه ناموس وفا مهر لب غماز گردیدن
دو عالم طور میخواهدکمین برق دیدارش . ..به یک آیینه دل نتوان حریف نازگردیدن
گرفتم گل شدی ای غنچه زین باغت رهایی کوگره وا کردن ست اینجا قفس پرواز گردیدن
شرارتگر نگه واری پر افشاند غنیمتدانبه رنگ رفته نتوان بیش از اینگلباز گردیدن
فنا هم دستگاه هستی بسیارمیخواهدبقدر سرمهگشتن بایدم بسیارگردیدن
خط پرگارنیرنگیست بیدل نقش ایجادمهزار انجام طی کردهست این آغاز گردیدن