غزل شمارهٔ ۲۴۶۵
رساند عمر به جایی دل از وفا کندنکه کس نگین نتواند به نام ما کندن
ز دست عجز بلندی چه ممکن است اینجامخواه از آبله دندان پشت پا کندن
اگر به ناله کنی چارهٔ گرانی دلهزارکوه توانی به یک صدا کندن
به جا نکنی نشود کام مدعا شیرینزمین مرقد فرهاد تا کجا کندن
چو بخت نیست به اقبالت اشتلم چه بلاستز رشک سایه نباید پر هما کندن
جهان چو شمع فرو میرود به خاک سیاهبه سر فتاده هواهای زیر پا کندن
قد دو تا بهکجا میبری تأمل کنعصا به پیش گرفتهست جابهجا کندن
چو صبح شهرت موهوم جز خجالت نیستنگین به خنده ده از نقش بر هواکندن
گشود تکمه به پیراهن حیا مپسندقیامت است دل از بند آن قباکندن
به وهم نشو و نما نخلهای این گلشنرساندهاند به گردون ز بیخها کندن
فتادکشمکشی چند درکمین نفسخوش استگرکند این ریشه را رسا کندن
تلاش رزق به تهدیدکم نشد بیدلفزود تیزی دندان آسیا کندن