غزل شمارهٔ ۲۴۶۴
همعنان آهم، آشوبِ جهان خواهم شدنپیرو اشکم محیط بیکران خواهم شدن
دل ز نیرنگ تغافلهای او مأیوس نیستناز میگوید که آخر مهربان خواهم شدن
چون سحر زخمم سفارشنامهٔ گلزار اوستقاصدِ خون گر نباشد خود روان خواهم شدن
نرگسش را گر چنین با تیرهروزان الفت استبعد ازین چون مردمک یک سرمهدان خواهم شدن
پیش خورشیدش مرا از صبح بودن چاره نیستهر کجا او ماه باشد من کتان خواهم شدن
من که از خود رفتنم دشوار میآید به چشممحرم طرز خرام او چهسان خواهم شدن
دستگاه ناتوانان جز تظلم هیچ نیستچون نفس بر خویش اگر بالم فغان خواهم شدن
بیدماغ فرصتم سودایی اقبال کیستتا هما آید به پرواز استخوان خواهم شدن
خانهٔ جمعیتم بیآفت وسواس نیستتا کجاها خوابِ چشمِ پاسبان خواهم شدن
میکشم عمریست بیدل خجلت نشو و نمادر عرق مانند شمع آخر نهان خواهم شدن