غزل شمارهٔ ۲۴۵۰
بی سیر عبرتی نیست ترک حیا نکردنچیزی به پیش دارد سر بر هوا نکردن
هنگامهٔ رعونت مندیش خاصهٔ شمعدر هر سرآتشی هست تا نقش پا نکردن
آیینهٔ حضوریم اما چه میتوانکردشرمت به دیدهٔ ما زد قفل وا نکردن
در بارگاه اکرام مصنوع بییقینی استبا یک جهان اجابت غیر از دعا نکردن
ازشوخ چشمی ما آن جلوه ماند محجوبداد از جنون نگاهی آه از حیا نکردن
هر چند رنگ نازت مشاطهٔ غنا بودبر خون ما ستمکرد یاد حنا نکردن
حیفست محرم بحر بر موج خرده گیردبا خلق بیحیایی ست شرم از خدا نکردن
قلقل نواست مینا، ای ساقیان صفیریبر رنگ رفتهٔ ما تاکی صدا نکردن
وصلگهر درینبحر، موقوف بیتلاشی استای موج، مصلحت نیست ترک شنا نکردن
نقد غنایم عمر واجستم از رفیقانگفتند: دامن هم ازکف رها نکردن
انجامکار چون موج منظور هیچکس نیستعمریست میرود پیش رو بر قفا نکردن
محجوب گفتگوییم مقدور جستجوییمگفتار ما خموشیست کردار ما نکردن
بیدل غم علایق حیف است بار دوشتسر نیست اینکه باید از تن جدا نکردن