غزل شمارهٔ ۲۴۴۸
خوشا ذوق فنا و وحشت ساز شرر کردنز سر تا پای خود محو یک انداز نظرکردن
غرور ناز و آنگه خاک گردیدن چه ننگست اینحیا کن از دم تیغی که میباید سپر کردن
حوادثکمکند آشفته اوضاع ملایم راپریشانی نبیند آب از زبر و زبر کردن
چمن ساز بهار عشقم از شوقم مشو غافلبه مژگان بایدم گلچینی داغ جگر کردن
به رنگی بیغبار افتاده در راه تو حیرانمکه بر آیینه چون آه سحر نتوان اثر کردن
غبار مقدمت حشر دو عالم آرزو داردقیامت میکند دل را نمیباید خبرکردن
به هر وحشت جنونم گر بساط الفت آرایدصدا از خانهٔ زنجیر نتواند سفر کردن
عرق غواص شرمم در غبار تهمت هستیمرا افکند در آب از سر این پل گذر کردن
به رنگ توأم بادام دلها را در این محفلوطن باید ز تنگی در فشار یکدگر کردن
نموها نیست غیر از شوخی تن بر هوا تازیندارد نخل این بستان به اصل خود نظر کردن
تهی گشتیم از خود تا ببالد نشئهٔ دردینیستان کرد ما را آرزوی ناله سر کردن
به دریای شهادت غوطه گر نتوان زدن بیدلگلویی میتوان از آب جوی تیغ تر کردن